خوش آمديد خداحافظ همين حالا ...همين حالا كه من تنهام ...خداحافظ به شرطي كه ... بفهمي تر شده چشمام ... خداحافظ كمي غمگين ...به ياد اونهمه ترديد ...به ياد آسموني كه ... منو از چشم تو مي ديد ... اگه گفتم خداحافظ ... نه اينكه رفتنت سادست ... نه اينكه ميشه باور كرد ... دوباره آخر جاده ست ... خداحافظ واسه اينكه ... نبندي دل به روياهات ... بدوني با تو و بي تو ... همينه رسم اين دنيا برگ از درخت خسته شده،پاييز فقط بهونست

 
برگ از درخت خسته شده،پاييز فقط بهونست
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 

 

به نسیمی همه ی راه به هم می ریزد ... کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم ... با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد

عشق برشانه ی هم چیدن چندین سنگ است ... گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد

آنچه را عقل به یک عمر به دست آوردست ... دل به یک لحظه ی کوتاه به هم می ریزد

آه یک روز همین آه تو را می گیرد ... گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

 


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ٦ تیر ،۱۳٩٠ - erfan |لینک به نوشته

 

بهترین فرشته ها همین شیطان بود!!!

مرد و مردانه ایستاد و گفت : نه!!! سجده نمیکنم

 تو را سجده میکنم اما این آدمکهای کثیفی را که از گل متعفن ساخته ای٬ این موجود ضعیف و نکبتی را که برای شکم چرانیش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواری و آخرت و حق شناسی و محبت و همه چیز و همه کس را فراموش میکند سجده نمیکنم!
من از نورم٬ ذاتم از آتش پاک و زلال بی دود است٬

من این لجنهای مجسم  پلید  پست را سجده کنم...؟

الان که خدا و شیطان بیایند و یک نگاهی به این بچه های قابیل بیندازند٬ آیا شیطان سرش را بالا نمیگیرد و سینه اش را جلو نمی دهد؟

آن رجز "فتبارک الله" برای همین ها بود؟ یا برای قربانیان بی دفاع اینها؟

حق با تو بود شیطان!

حق با تو بود...

"دکتر شریعتی"


پيام هاي ديگران () | یکشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳٩٠ - erfan |لینک به نوشته

روز پدر

روز پدر مبارک

همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...

هیچ کسی به او کار نمی داد...

همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}

...یک شب که مداد رنگی ها...

توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...

مداد سفید تا صبح کار کرد...

ماه کشید...مهتاب کشید...

و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...

صبح توی جعبه ی مداد رنگی...

جای خالی او...با هیچ رنگی پر نشد...


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳٩٠ - erfan |لینک به نوشته

 

به تو که چنین سخت مرا آزردی...

تو که باران نگاهت همه را می بارد...

تو که امواج نگاهت همگان را سر ساحل وفا می خواند...

و من از دور تماشاگر بی نام و نشانی هستم...

به تو می اندیشم!

به همان لحظه که گفتم : بی تو در خانه غم میمیرم...

امشبی را به من آرامش ده...

و تو خندیدی که نه جانم...

بین ما فاصله هاست...

و من عادت کردم در شب سرد دلم به تو اندیشه کنم...!

و هنوز به تومی اندیشم!

به تومی اندیشم غریبه آشنا!

چشمانم همیشه گریانست و تو اشکهایم را پاک می کنی  

 و نمی دانی که مسبب اشکهایم تو هستی..

کاش قلب مهربانت را به من هدیه می کردی... 

 تا می دیدی همه هستیم را به پایت میریزم ...

افسوس که در قلب مهربانت جایی ندارم....  

من جدا از تو میان غصهایم می میرم ...  

 


پيام هاي ديگران () | یکشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳٩٠ - erfan |لینک به نوشته

 

صدای رعد آسای آنها که مرا نفهمیده از کنارم گذشتند مرا تا مرز جنون برد.آنها که بوی ترحمشان را دنیا برداشت اما هیچگاه تنهایی قلب شکسته ام را     حس نکردند.آنها که قصه تلخم را شنیدند تا شاید بهانه ای برای اشکهای

بی دلیلشان باشد.

یک روز، بعد ازشکستن نوای آرام لالایی خواب بی تعبیرم صدای پایی را شنیدم که پاورچین، پاورچین از کنار غصه هایم می گذشت گاهی مکثی می کرد و گاهی نیم نگاهی به پیکر خسته ام می انداخت و می رفت.

هر روز می آمد و آهسته بی هیچ کلامی از کنارم می گذشت........

دیگر به آمدنش عادت کرده بودم؛ روزی آمد و کنارم نشست. نی لبکش را از جیبش بیرون آورد و ترانه های پر خاطره تنهاییش را برایم نواخت............

هر روز به من سر می زد وهر روز در همان ساعت من بودم و انتظار آمدنش . نکند من به عطر گیسو وترنم آمدنش خو کرده باشم؛ نکند دوباره من از وسعت سادگی همنشین تشنگی ومونس پرستویی بی باز گشت شده باشم.

مگر من چقدر توان دیدن سایه روشن سپیده بی حضور صبح را دارم ؟اول انگار نگاهم کرد ؛اول انگار ساکت بود.......اما بیاد می آورم که آهسته گفت:

خواب خاطره آورده ام

آیا همین نشانی ساده

برای علامت علاقه ام کافی نیست..........

چگونه می توانستم باور کنم غرورش راونگاه بی احساسش را....

می دانی سر نوشت من تمثیل ظلمت بی انتهای شب است وروزی به او خواهم گفت که من کوچه خلوتی را برای رفتن انتخاب کرده بودم ولی او خود بی سبب بر سر راهم امد ؛او خود قفلها را بر لبم شکست که بگویم از آن پرنده کوچکی که عمرش را برای رفتن در راه رسیدن به دریا گذاشت ولی آن زمان که خواست  آبی دریا را تجربه کند عقاب سیاهی چنگالهایش  را در چشمانش فرو کرد .

بیاد دارد صدایی که بی محابا در گوشش می خواند پس تو کی خواهی مرد؟! ولی او به من گفت به کوری چشم عقابها پرستوها هرگز نمی میرند..می دانی این سالها شایع شده که آن پرنده کوچک از قبیله دریا بود.......

من هنوز نمی دانم چرا هنوز هم نمی توانم به چشمهایش خیره شوم من هنوز هم نمی دانم چرا زمان گفتن ، سکوت می کنم؟؟ ........شاید می ترسم ؛شاید تردید دارم؛ شاید به خاطر اینکه او شبیه ترین کس به توست......

شاید او تنها پرنده مهاجری است که تو را می شناسد و چون تو به تک شاخه اش می بالد و همیشه از او برایم می گوید......شاید چون او هم به مانند تو شیطنت کودکانه اش را پشت پرچین نگاهش قایم می کند........

نمی دانم چرا؟!اما یک روز گریبان او را خواهم گرفت و به او خواهم گفت :من گذشته ي پیش از تولد خود را از یاد نبرده ام همانگونه که او از یاد نبرده.....یک روز به او خواهم گفت که تنها دلیل خستگی هایم سنگینی نگاه بی جوابش بود.یک روز به او خواهم گفت چقدر شیفته نگاهش بودم واو هرگز نفهمید................

نمی دانم نمی دانم از چه هر وقت در نگاهش خیره می شوم دلواپس لبخند بی بهانه اش هستم؟؟

..........

به خدا من خسته ام !! مگر من چقدر بدهکار این لحظه ها هستم. من می ترسم؛ من از قصه دوری و هجران می ترسم. اگر لحظه مجالم دهد روزی به او خواهم گفت: چرا مرا به نوای نی لبکش عادت داد؟؛چرا صدایم کرد؟مگر من از او خواسته بودم دوباره پرواز به خاطرم بیاورد ؟

کاش می دانست فاصله بین ما فقط همین یک خواب بلند وهمین دیوار طولانی نیست؟آری فاصله هست اما دور نیست ؛دیوار هست ولی بلند نیست......نزدیک است خیلی نزدیک.

می خواهم برایش بگویم کاری اگر نداری برو؛ نمی خواهم دوباره قدم در راهی بی بازگشت بگذارم ......

خیلی دلم می خواهد از اینجا بروم به جانب آن رهایی آرام بی درد سر؛ چه کسی قول می دهد که من از شوق سادگی....... اشتباه نکنم .؟؟

.................

گر بدين سان زيست بايد پست....من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم.........بر بلند كاج خشك كوچه ي بن بست.گر بدين سان زيست بايد پاك.......من چه نا پاكم اگر ننشانم از ايمان خود،چون كوه....... يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك!

                                                                            

 


پيام هاي ديگران () | یکشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٦ - erfan |لینک به نوشته


 

سلام به تمامی دوستای گلم .سال جدیدو پیشاپیش به شما تبریک میگم .امیدوارم سال خوب و خوشی داشته باشید.راستی من هر کاری می کنم نمی تونم وارد بعضی از وبلاگهای شما بشم .فکر کنم پرشین بلاگ قاط زده .از نظرات خوبتون یه دنیا ممنونم . ابجی شهلا و ابجی سما نمی تونم وبلاگتون رو باز کنم


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٥ - erfan |لینک به نوشته

 

يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده تكيه به شونه هام نكن... من از تو افتاده ترم.... ما كه به هم نميرسيم... بسه ديگه! بذار برم..... كي گفته بود به جرم عشق؟ يه عمري پرپرت كنم... يه گوشه اي كنج قفس... چادر غم سرت كنم.... من نه قلندر ميشمو.... نه قهرمان قصه ها.... نه برده ء حلقه به گوش.... نه مثل اون فرشته ها... من عاشقم...همينو بس! غصه نداره...بي كسيم! قشنگيه قسمت ماست! كه ما به هم نميرسيم.


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٥ - erfan |لینک به نوشته

 

تكيه به شونه هام نكن... من از تو افتاده ترم.... ما كه به هم نميرسيم... بسه ديگه! بذار برم..... كي گفته بود به جرم عشق؟ يه عمري پرپرت كنم... يه گوشه اي كنج قفس... چادر غم سرت كنم.... من نه قلندر ميشمو.... نه قهرمان قصه ها.... نه برده ء حلقه به گوش.... نه مثل اون فرشته ها... من عاشقم...همينو بس! غصه نداره...بي كسيم! قشنگيه قسمت ماست! كه ما به هم نميرسيم يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده


پيام هاي ديگران () | یکشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٥ - erfan |لینک به نوشته

JavaScript Codes